تبلیغات |
نظر شما چیه؟ تنها راهی كه به شكست میانجامد، تلاش نكردن است
|
غزل آتشتا که نامت بر زبان آمد، زبان آتش گرفت سوختم، چندان که مغز استخوان آتش گرفت حیدر آمد، خاک همچون باد، گرم گریه شد خواست تا غُسلت دهد، آب روان آتش گرفت هان! چه می پرسی چه پیش آمد، زمین را آب بُرد بادبان کشتی پیغمبران آتش گرفت یک طرف ماه مرا ابر سیاه فتنه کُشت یک طرف از درد غربت، کهکشان آتش گرفت رفت سمت آسمان، روحت، زمین از شرم سوخت در زمین، جسم تو گُم شد، آسمان آتش گرفت علیرضا قزوه سوز سینه در داغ آتش نهان کردم رسوندن اسلام به سرمنزل مقصود به دست کسی که حقیقت اسلام و قرآن به دست اونه ؛ این چیزیه که مادر می خواد فاطمه برا ما فریاد می زنه برا ما می سوزه برا ما داغ می بینه برا ما بی احترام می شه برا ما رنج می کشه برا ما برا ما .... و امروز این ماییم اینجوری داریم جواب می دیم تو مهمونی ها و تو مراسم و تو خیابونا و تو ادارات و شرکت ها همه جا! این رسم مادرداریه ؟ این رسم محبته ؟ این رسم خنک کردن آتش دل مادره؟ این رسمه الگو گرفتنه از بهترین های دنیا؟ قبل همه خودم این رسمشه؟ طبقه بندی: شعر، شاید ...درددل، حرفای خودمونی، برچسب ها: شهادت حضرت فاطمه(س)، فاطمه(س)، شهادت، شعر، علیرضا قزوه، غزل آتش، [ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ] [ 10:01 ق.ظ ] [ ریحانه شکیب ]
[ نظرات ]
[ یکشنبه 27 فروردین 1391 ] [ 06:33 ب.ظ ] [ ریحانه شکیب ]
[ نظرات ]
[ دوشنبه 21 فروردین 1391 ] [ 11:31 ق.ظ ] [ ریحانه شکیب ]
[ نظرات ]
باز ای بلبل بهاره بخوان! «راوی فتح خون» دوباره بخوان! نغمه پرداز راز «فروردین» منشین اینچنین کناره، بخوان!
منشین تا شوند کرکس و زاغ گل هر جشن و جشنواره، بخوان!
از دل قبر، عزم رویش کن! از پس ابر، ای ستاره بخوان!
ای حدی خوان کاروان بهار! سفر آغاز کن! به باره بخوان!
سربدار هزاردستان! در مطلع الفجر این هزاره بخوان!
مرتضی! این سکوت را بشکن چه نیازی به استخاره؟! بخوان!
مرتضی! آسمان ترک برداشت و زمین گشت سنگ خاره، بخوان!
«حلزونهای» چاق «خانه به دوش» شده در باغ پرشماره، بخوان!
تکیه ها را حسینیه ها را همه را داده اند اجاره، بخوان!
«حوزه» شد شوره زار بی هنری جلوه زار تو شد اداره، بخوان!
مرتضی! این خمار نسیان را جز صدای تو نیست چاره، بخوان!
تو زبان ولی شناسانی ای «ابوحمزه» ای «زراره» بخوان!
رنج ناگفته «دوکوهه» بگو! از «بشاگرد» دردواره بخوان!
«خان گزیده» هنوز بسیار است سر خان ستم هماره بخوان!
نفست صاف مثل آینه بود باز هم «سورۀ» نظاره بخوان!
***
چشم بیدار صبح خط شکنان! مرغ آزادۀ محاربه خوان!
شب حمله اذان خون خواندی که نماز جنون سواره بخوان!
خون به پا کن، اذان بگو، برخیز! سربرون آور از مناره، بخوان!
سرسبزت اگرچه شد بر باد ای زبان آور از شراره بخوان!
دمت ای قصه گوی حادثه گرم! داستانها به یک اشاره بخوان!
ای گزارشگر حماسه، به خون آخرین سطر این گزاره بخوان!
پاره های تنت به «فکه» گم است من سه تارم تو چهارپاره بخوان!
سیدحسین شهرستانی ببینید: كلیپ و سرود"رقص مرگ"به مناسبت شهادت مرتضی آوینی برگرفته از رجانیوز طبقه بندی: مناسبت ها، برچسب ها: شهید، مرتضی آوینی، سید حسین شهرستانی، شعر، راوی فتح خون، [ دوشنبه 21 فروردین 1391 ] [ 11:08 ق.ظ ] [ ریحانه شکیب ]
[ نظرات ]
[ شنبه 19 فروردین 1391 ] [ 11:39 ب.ظ ] [ ریحانه شکیب ]
[ نظرات ]
می گما داستان این سوریه چیه؟ داستان بحرینه؟ یا یمن؟ شایدم لیبی و تونس؟ نه بابا! این حرفا نیس که! می دونم خودم! باید داستان .... داستان ... چیز... چیزه ...می دونم ها !!! آها داستانه فلسطینه! نیست؟ بابا پ این سوریه چه جوریاس داستانش؟؟؟؟؟؟ دوستاش که ترکیه و آمریکا و اتحادیه عربن! به جان خودم ! تو استانبول خودشون گفتن. روسیه و چین هم که من نمی دونم چطوریاس علاقمند مسائل این عربای بنده خدا شدن وتو می کنن! تهدید به وتو می کنن! سازمان ملل هم که هی نماینده می فرسته و قطعنامه می خواد بده و می ده و نمی ده و وتو می کنه و .... چه خبره؟؟؟ داخل کشور هم که هی راهپیمایی و پرچم نویسی و کشتار و قتل عام و آدم ربایی و اصلاحات و همه پرسی و نشست و .... بابا چه خبره؟؟؟ تو مرزاشم که هی اسلحه های کشورهای دوست !!!!!!!!!!!!پیدا میشه! عجب شوربایی شد!!!!!!!!!! ![]()
طبقه بندی: نگاهی به جهان سیاست، [ چهارشنبه 16 فروردین 1391 ] [ 11:42 ب.ظ ] [ ریحانه شکیب ]
[ نظرات ]
علامه حسن زاده آملی : «...دقت داشته باشید چطور برای درس وقت معین دارید، برای قرآن هم همینطور باشد؛ یک درس را قرآن قرار دهید، در پیشگاهش به درس بنشینید، استاد هم خدا باشد!» منبع: سایت صالحین به نقل از کتاب «جمع پراکنده» برگرفته از تبیان طبقه بندی: حرفای شنیدنی، آن چه فراموش کرده ایم، برچسب ها: آیت الله حسن زاده آملی، قرآن، درس، جمع پراکنده، [ سه شنبه 15 فروردین 1391 ] [ 01:14 ق.ظ ] [ ریحانه شکیب ]
[ نظرات ]
![]() سال نو مبارک ان شاءالله سال ظهور آقا باشه ان شاءالله بتونیم به امر ولی مون برا تولید ملی عمل کنیم طبقه بندی: مناسبت ها، برچسب ها: سال نو، ظهور، حضرت مهدی(عج)، سال تولید ملی، [ دوشنبه 14 فروردین 1391 ] [ 11:34 ب.ظ ] [ ریحانه شکیب ]
[ نظرات ]
سلام بعد از بودن و نبودن های چند ماهه و سرآغاز جدید بودن... برای
استاد شهید مجید شهریاری قصه
ی صبح یک روز آذر
برگرفته از آیات غمزه طبقه بندی: حرفای خودمونی، شعر، برچسب ها: شهید شهریاری، میلاد عرفان پور، شعر، شهریاران انقلاب، [ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 11:54 ب.ظ ] [ ریحانه شکیب ]
[ نظرات ]
دوست دارم تمام لحظه هایم سیاه پوش شوند و تمام ذراتم عزا بگریند، دوست دارم در عمق جان برایت بگریم اما هراسی هولناک بر درونم سایه انداخته که مبادا من از بازگشت کنندگان از سوی تو باشم، که مبادا من همانی باشم که خواهرت نگرانش بود ! لحظه لحظه هایم عاشوراست و تمام مکان هایم کربلا آن هنگام که گناهان رخ می نمایند، آن هنگام که شیطان زشتی ها را زیبایی می نمایاند و من در تردیدها و دوسویی ها، شاید، زودگذرها را برمی گزینم آن هنگام برمی گردم از سوی تو و خواهرت، شاید که نه، به یقین باز عزادار می شود. بهترینم! یاور همیشه ام در روزهای سخت دفاع و مبارزه و فتنه ها! روشنگر راه! آن روز که همه چیزت را با خود به اردو بردی ناباورانه بود برای خیلی ها که تورا قربانی کنند به پای خودخواهی ها، اما شد؛ و تو می دانستی که باید این گونه شود تا همه بدانند که آنچه با آن روبرویند واقعیتی هولناک است از به پا کردن بیرق کفر . تو می دانستی تنها واقعیت تلخ رفتن تو آن هم آنگونه! بیدار خواهد کرد زمانه و زمان را. و...من....امروز در آستانه زمانم و در درگاه تمام مکان ها و می بینم که چگونه آنها که آب از طفلان دریغ کردند امروز آوارها را گور کودکان می کنند و چگونه به جای نوازش های پدرانه خوشه های سوزان بر سرشان می ریزند؛ و من امروز می بینم که کودکان گرسنه هر روز گرسنه تر می شوند و شکم باره ها هرروز فربه تر ؛و من امروز می بینم که غول های ربا در پس چهره بانک و تجارت چگونه هر روز بر نردبان جان ها و شرافت ها و عزت ها و کرامت ها بالا می روند؛ و من امروز می بینم که همان ها که حرام ها انباشته بودند و تیغ ها با آز می آختند، چگونه با حرام ها خود را در منجلابی به نام زندگی!!! غرق می کنند. و من امروز میبینم گرگان میش نما و دشمنان دوست چهره را؛ من امروز کسانی را می بینم که از عزت تو سخن می گویند سالی، و زمانی همسفره لشگر مقابلت می شوند! زمانی با داغ از تو سخن زایی می کنند و شامی هم با گوشواره دزدها صرف! اما نور چشمم! زیباترین نغمه ها! دل نشین ترین دیده ها! من امروز آنانی را می بینم که سوگ تو برایشان راز حیات است و رمز بودن، به عشق تو هستند و با یاد تو می زیند؛ با داغ تو می گریند و با لبخند تو می خندند؛ با شادی کودکان تو شادند و با لحظه ای غمشان، خاک بر سر می کنند؛ و آه از آن لحظه که راوی از غم های تو برایشان می گوید! سینه چاک می کنند و .... من به یقین می دانم بسیاریشان اگر بودند به پایت قربانی می شدند همان گونه که در دفاع! طبقه بندی: حرفای خودمونی، مناسبت ها، [ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 01:28 ب.ظ ] [ ریحانه شکیب ]
[ نظرات ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |